دلم می خواهد یک چادر داشته باشم سیاه...بکشم روی سرم و تا پایین صورتم بیاورم پایین، بعد های های گریه کنم...بی صدا...فقط شانه هایم تند و محکم تکان بخورد که یعنی من دارم زیر مشکی چادر گریه می کنم...درست مثل مادرم که وقتی بچه بودم مرا با خودش می برد بهشت زهرا سر خاک مادربزرگ و یا می رفتیم سفره ی ختم انعام..من کنارش می نشستم و او چادر مشکی اش را تا روی صورتش پایین می کشید و گریه می کرد..بی صدا و با شانه هایی که تند و تند تکان می خورد..من هم روسری مادرم را بر می داشتم و می کشیدم روی صورتم و شانه هایم را تکان می دادم که یعنی می فهمم که یعنی دارم گریه می کنم درست مثل مادرم مثل تمام زن هایی که دور تا دور سفره ی ختم انعام نشسته بودند، با صورت هایی که با مشکی چادرشان پوشانده بودند و شانه هایی که تند و محکم تکان می خورد تا شاید کمی از این بار غم های بزرگ زندگیشان از گوشه ی شانه های گرد و شکسته شان سُر بخورد و جایی میان تاریکی چادرشان گم شود....