بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

باران که ببارد...

تمام عمرم تا به الان با ابرهای بزرگ و سفید و پفی ِ بالای سرم زندگی کردم..ابرهایی که خیلی کم پیش آمده باران شوند و مرا سیراب کنند...همیشه یا با تند باد زندگی از آسمان خیالم محو شده اند و یا سوزندگی آفتاب بخارشان کرده...حالا تصمیم گرفته ام که دست های کوچکم را دراز کنم و پنبه ی سپید ابرها را آن قدر میان مشتم فشار دهم که باران شوند و بر من و زندگیم ببارند..

شاید که درختان خشک و تشنه ی آرزوهای برباد رفته ام این بار جوانه زنَد....