بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

وقتی یک روزی مثل امروز مدیرم که به شدت عن و متهوع و پست فطرته تصمیم می گیره که اتاق منو عوض کنه و من رو دوباره بفرسته به همون اتاقی که پنجره نداره، نور نداره، هوا نداره و تو این هوای دم کرده ی مرداد فرقی با جهنم نداره و اصلن هم براش مهم نیست که من میگرن دارم و این اتاق بی اکسیژن برام فرقی با مرگ تدریجی نداره، من باید چه احساسی داشته باشم؟خوشحال باشم؟به روی این زندگی سگ پدر داغون لبخند بزنم؟ از این که پیش پا افتاده ترین عوامل انسانی در محیط کار که قراره 8 ساعت از این روزمرگی پوسیده رو توش بگذرونم از من دریغ میشه باید خوشحال باشم؟ چرا من این قدر از مدیرا بدم میاد؟چرا الان یه قاتل بالقوه توی وجودم هست که می تونه در کسری از ثانیه مدیرم رو بکشه و تیکه تیکه کنه؟یعنی من الان نباید به جای کارای دیگه بشینم وسط اتاق و زار بزنم؟ از ته دل گریه کنم؟