سطل سنگین آب را بلند می کنم و محکم و پرشتاب رها می کنم روی کف آشپزخانه. آب می رود زیر کابینت های چوبی و همراه با خودش مانده های غذا، چوب کبریت های سوخته، هسته های زردآلو و عدس های خشک شده را بیرون می آورد، چیزهایی که نشان مرور زمان رویشان حک شده و همراه با جریان زلال و سرد آب میان چاهک وسط آشپزخانه دفن می شوند. آب و تاید را می ریزم روی سنگ های کرِم کف آشپزخانه، زانو می زنم روی سردی آب که در این گرمای چسبناک عجیب می چسبد.فرچه را می اندازم به جان سنگ ها. خیره می شوم به رفت و برگشت فرچه ی آبی بر روی کثیفی های کف آشپزخانه و فقط می شورم و می سابم.همان طور که این روزها این وجود سنگین مسخره افتاده به جان من و با سرسختی و سخت کوشی تمام روحم را می سابد و سوهان می کشد.
کارم که تمام می شود، پنجره های آشپزخانه را باز می کنم و پرده های سفید را کنار می زنم تا اشعه های مهربان خورشید کف خیس آشپزخانه را خشک کند. تن خسته و بی حال و عرق ریزم را رها می کنم بر روی خیسی دلپذیر سنگ ها، بوی سپید تمیزی مشامم را نوازش می دهد و من تمام کرختی ها و خستگی هایم را می سپارم به دستان نرم و نازک آفتابِ دم غروب عصر تابستانی، شاید که آب شوند و جایی میان چاهک کف آشپزخانه، برای همیشه مدفون گردند!