بعضی اوقات آدم یک دوستی داشته که در گذشته جایش گذاشته و یا شاید هم او تو را جا گذاشته باشد.شما با دعوا و قهر و ناراحتی از هم جدا شدید. با دلخورهای کوچک و یا شاید هم بزرگ.گاهی اوقات حتی با نامردی و نارفیقی و پشت پا زدن به هم.نمی دانم این جور وقت ها وقتی بعد از گذشت سالها هم دیگر را می بینید توی ذهنتان یک برنده وجود دارد یک بازنده!
یعنی تو یک ملاک هایی داری و داشته ای برای زندگی و الان هم در جایی ایستاده ای، یا درست ایستاده ای، یعنی همین جا که ایستاده ای جایی است که باید باشی، جایی که قرار بوده باشی که در این صورت حتما از نظر خودت برنده ای و یا نه!خیلی مانده به آن جایی که می خواهی بایستی برسی و یا شاید هم اصلا معلق باشی و پا در هوا و در آستانه ی 25 سالگی هنوز هم نمی دانی که از زندگی چه می خواهی، بعد در همچین شرایطی تو بر می خوری به همان دوستت که در گذشته جایش گذاشته بودی، نه از نزدیک ها، از پشت صفحه ی مانیتور.
صفحه ی فیس بوکش را باز می کنی و می بینی در این 6 سال بی خبری او به همان جاهایی رسیده و رفته که تو می خواستی، صفحه ی فیس بوکش پر است از عکس، تمام کشورهایی که تو در آرزوی رفتنش بودی، او شاد و خندان و پر انرژی کنار برج ایفل ایستاده و عکس گرفته و بدتر از همه ی این ها او الان جایی زندگی می کند که تو می خواستی، که می خواهی و به زبانی حرف می زند که تو دوست داری.
حالاست که تو طعم تلخ و زهر شکست را می چشی و شکست به سنگینی برج ایفل بر سرت آوار می شود.به روی خودت نمی آوری.با زهر خندی که خودت هم خبر نداری تمام عکس ها را می بینی.بعد بر می گردی سر زندگی خودت و کارهای احمقانه ی روزمره ات.کتاب می خوانی ولی ته ذهنت فکر می کند که الان او در آن خیابان های سنگ فرش قدم می زند و با آن دوستان خارجی گنده دماغش خوش و بش می کند.فیلم می بینی ولی وجودت توی کافه های خیابانی با آن صندلی های چوبی لهستانی و رومیزی های چهارخانه ی قرمز چرخ می خورد.
و انگار چاره ی دیگری نداری که اعتراف کنی و بپذیری که بازنده ی این دوستی تو بوده ای و نه او، به همین سادگی، شکست خورده ای و عجیب تحمل سنگینی نامهربانش، سخت است و طاقت فرسا.