بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

از پس گرفتن جنس فروخته شده معذوریم!

بچه که بودیم با دخترخاله ام می نشستیم توی کوچه و دخترخاله ام با حماقتی باورنکردنی با یک نی پلاستیکی می افتاد به جان گیلاس های درشت و سیاه. یک سر نی را می کرد توی گیلاس ها و یک سر دیگر را توی دهانش.مثلا به خیال ذهن کودکانه ی خودش می خواست آب گیلاس بخورد.گیلاس میان دستان بچگانه ی دخترخاله ام له می شد، فشرده می شد و تمام بافت های سرخ رنگش از هم می پاشید، بدون این که حتی یک قطره آب از آن نی پلاستیکی بالا رود و به لب های خشک و پوست پوست دخترخاله ام برسد.

حالا من که روزی با بزرگی زود هنگامم می نشستیم و حماقت های بچگی دخترخاله ام را در ظل آفتاب کوچه ی بن بستمان مسخره می کردیم، سالهاست که با هر چه دستم می آید افتاده ام به جان زندگی و می چلانمش بلکه چند قطره ای به این گلوی خشک و چاک خورده ام برسد. اما دریغ از یک قطره! یعنی با لجاجتی کودکانه و حماقتی کورکورانه افتاده ام به جان زندگی ام و نمی خواهم قبول کنم که زندگی بعضی آدم ها مثل این پرتقال های خراب و کوچک ته جعبه است، که میوه فروش محله با نشان دادن خوش و آب رنگی پرتقال های درشت و آبدار روی جعبه کلاهی گذاشته سرم به بزرگی حماقت های بچگی دختر خاله ام...که من فریب ظاهر روی جعبه را خوردم و نصیبم شده یکی از همان پرتقال های خراب و گندیده ی ته جعبه! که میوه فروش از خود راضی محلمان هم جنس فروخته شده را پس نمی گیرد!