بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

در را که باز کردم یک آن تعجب کردم!دیدن دخترک با آن مانتو شلوار صورتی مدرسه و کوله پشتی قرمزش در گرمای عرق ریز تابستان، میخکوبم کرد!یک آن احساس کردم با ماشین زمان به عقب بازگشته ام و دوباره فصل مدرسه ی بچه های همسایه است...حس مسافر فریب خورده ای را داشتم که در منحنی های پیچاپیچ زمان گرفتارش کرده اند و امروز می خواهند بی تعلقی اش را نسبت به این زمان لعنتی در صورتش تف کنند....