توی ایوان نشسته و خودش را سپرده به گرمای بی رمق آفتاب زمستانی...باد سردی می آید...می گویم بیا تو..حال خوبی نداری، بدتر می شوی...می خندد..خنده اش از آفتاب زمستانی هم بی رمق تر است...تکیه می دهم به در چوبی ایوان که با شیشه های رنگی اش آغوشش را برایم گشوده است...نگاهش می کنم...اعتنا نمی کند..شاید هم فکرش جایی میان شمشادهای انتهای حیاط، پنهان شده..و یا زیر آب سرد حوض کوچک وسط حیاط، یخ زده....به صورت تکیده اش که نگاه می کنم، می خواهم به روی خودم نیاورم که چه پایان تلخ و گزنده ای، اما مگر می شود...او دارد می رود و من قادر نیستم که بایستم مقابلش، این دست های کوچک و ناتوانم را سپر کنم در برابرش و بگویم نرو...مگر آن موقع توانستم بگویم، همان زمان که با پهنای بی نظیر خنده اش وارد خانه شد و چمدان قهوه ای کهنه اش را گذاشت روی زمین...نگاهم کرد-با مکثی به درازای ناودان های زنگ زده ی شیروانی- و گفت، آمده ام که بمانم...برای همیشه...مگر توانستم بگویم که نه نمان! که نمی خواهم تنم را بسپارم به عادتِِ بودنت، که می دانم ماندنی نیستی، اما مگر شد...ابلهانه نگاهت کردم و سعی کردم که گریه نکنم..که نخندم...که فریاد نکشم...که آرام فراموش کنم تنهایی را که با آمدنت، رخت بر بست، اما نرفت...جایی میان همان شمشادها پنهان شد...و حالا دارد سرک می کشد و تیغ نگاه های موذیانه اش را به رخم می کشد....نگاه می کنم به تو ، تو که با پهنای لبخند بی رمقت می خواهی زندگی ام را دوباره رج بزنی با این موزاییک های ترک خورده و در چوبی پوسیده و آبیِ کم رنگ شده ی دیواره ی حوض....نگاه می کنم و انگشتانم بر روی لبه ی ایوان ضرب می گیرند تا بنوازند آهنگ زنی را که زندگیش رج می خورد با موزاییک های ترک خورده و در چوبی پوسیده و آبیِ کم رنگ شده ی دیواره ی حوض....