به چهارراه که رسیدم
چراغ سبز شد
مثل همیشه،
این تنها شانس زندگی من است
سبز بودن همیشگیِ چراغ تقاطع فلسطین و انقلاب را میگویم.
ما از خیابان رد شدیم
ما یعنی
من
خواهر روحانی با دامن بلند خاکستریش
زن با دختری سه چهار ساله در بغل
مردِ چاقِ طاس با شلواری کوتاه، جوراب هایی سفید و کیفی قهوهای در دست
و سه پسر عجیبِ موفرفری با عینکهای بزرگِ دور مشکی.
ما از مقابل ردیف ماشینها رد شدیم
در حالی که آنها نمیدانستند تنها شانس زندگیِ دختری نصیبشان شده
که فقط سالی چند بار از این تقاطع عبور میکند.