کتاب آدمکش کور روی میزمه و داره بهم چشمک می زنه...تا نیمه های کتاب پیش رفتم و به سادگی نمی تونم از این رمان کلاسیک به شدت فوق العاده دست بکشم...اما وقتی چشم هام می خواد روی کلمات و توصیفات بی نظیر مارگارت اتوود میخکوب بشه....ذهنم باهاش راه نمیاد!تمرکز نداره!شاید هم عذاب وجدانمه که نمیذاره بخونمش...آخه اون 1000 تا کلمه ی فرانسه که باید مرور کنم و نکردم و اون 40 تا فعلی که باید صرف کنم و نکردم و اون کتاب شازده کوچولو به زبان اصلی که باید بخونم و نخوندم و اون دو تا سی دی داستان که باید گوش بدم تا بلکم یه خورده این گوش های خنگ من با لهجه ی خره این پاریسی ها آشنا بشه و هنوز ندادم و نشده، دارند بهم میگند که ما مهم تریم!آدمکش کور رو بعدن هم میشه خوند!!ولی مگه میشه دعوت این دختره مارگارت با اون لبخند ظریف پشت جلد کتابش و اون روانی قلمش رو رد کرد!