بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

این بازی برنده ندارد!

نمی‌دانم چرا آدم‌ها مدام به دنبال این هستند که برایت برگِ برنده رو کنند، مدام رکب بزنند، مدام استراتژی‌ بازیشان را مقابلت عوض کنند و یا کلماتِ توی ذهنشان را به گونه‌ای بچینند که بیش‌ترین ضربه را به تو وارد کنند.شاید هم یکی از همین ضربه‌ها برایت حکم ضربه فنی باشد، یا یکی از همان برگ برنده‌ها برای همیشه تو را بازنده کند.البته این نظر آن‌هاست.آن‌ها نمی‌دانند که در تمام مدتی که دنبال کشیدن نقشه‌های حساب شده برای سرنگونی‌ات بودند تو مشغول مردن‌ات بودی.نمی‌دانستند آن هنگام که دنبال راهی بودند برای خارج کردنت از گود بازی،‌تو کنار پنجره ایستاده بودی و برای دودکش‌های زنگ زده‌ی تنها زیر بارش شبانگاهی برف غصه می‌خوردی. آن‌ها نمی دانند که تو اصلن آدم مسابقه نیستی، بازی‌های حرفه‌ای و حساب شده و تلافی‌های بزرگ. 

گاهی آن‌ها بعد از هفته‌ها و ماه‌ها و حتا سال ها خودشان را از پشت دیواری که پنهان کرده بودند نشان می‌دهند، آمده‌اند برای تلافی، برای شروع دوباره‌ی بازی و یا اتمام مسابقه‌ای که از نظرشان نیمه تمام مانده بود.آمده‌اند که شکستت دهند.که حس تلخ بازندگی را، حس گس پشت پا خوردن را به تو بچشانند و تو تمام این‌ها را می‌دانی.اما لبخند می‌زنی و می‌گذاری که نقشه‌های بچگانه‌شان را پیاده کنند.چه اشکال دارد اگر دلشان به این خوش باشد.اصلن خوش به حالشان که با این چیزهای کوچک خوشحال می‌شوند، که همین نقشه‌های به اصطلاح زیرکانه جزیی از اهداف زندگی‌شان است. حداقلش این است که ذهن‌شان خالی نیست، که بی‌تفاوت نیستند، که هنوز نفرت را می شناسند و شاید انتقام را که عجیب می‌تواند حتا مرده‌ای را به تکاپو وادارد . 

و من در بی‌تفاوت‌ترین روزهای زندگیم تنها می‌توانم لبخندی بی‌جان نثارشان کنم و تن خسته‌ام را بسپارم به کندی تیغ‌های عتیقه‌شان.حتا برایشان نقش یک آدم شکست خورده و بدبخت و مفلوک را بازی می‌کنم، آدمی که آن‌ها توانسته‌اند شکستش دهند و آن‌ها خوش‌حال از ارضای حس انتقامِ درونشان می روند سراغ نفر بعدی.بعد من می‌مانم و پنجره‌ام و ردیف دودکش‌های ساکت زنگ زده در زیر بارش شبانگاهی برف زمستانی.

نظرات 13 + ارسال نظر

یه رئیسی داشتیم که همیشه دوست داشت چالش ایجاد کنه . همیشه وقتی بحثی رو شروع می کرد من خودم رو می زدم به ندانشتن و نتوانستن . همیشه برای اینکه او فکر کنم سر کارم گذاشته نقش سرکار رفته ها رو بازی می کردم و هیچ یادم نمی ره وقتی از اتاق خارج می شد می گفت :‌این مثل بهنازه .
بهناز همون بود که تو یکی از سریال های ۹۰ قسمتی خواهر یکی بود شاید مهران غفوریان و همیشه خیلی راحت سرکار می رفت !
مرسی از پستت .

هبوط 27 دی 1389 ساعت 12:19 http://haboot.blogsky.com

مثل همیشه سرراست وبدون دست انداز!
فقط متاسف میشم که چرا عادت کردیم بیخود و
بی جهت همدیگه رو به چالش بکشیم.

ضمنن ممنون از راهنماییت.

آره...لبخند بزن...خوبه!!!

آلن 27 دی 1389 ساعت 17:30

اینا حرفای دل منه.

تنهایی...

shelman 28 دی 1389 ساعت 01:27

راستش من .................... مثل تو هستم.

بنفشه 28 دی 1389 ساعت 13:05

آن‌ها نمی‌دانند که در تمام مدتی که دنبال کشیدن نقشه‌های حساب شده برای سرنگونی‌ات بودند تو مشغول مردن‌ات بودی...!!!
من در بی‌تفاوت‌ترین روزهای زندگیم تنها می‌توانم لبخندی بی‌جان نثارشان کنم و تن خسته‌ام را بسپارم به کندی تیغ‌های عتیقه‌شان..!!!.
خط به خط و کلمه به کلمه اش آشنا بود ، خیلی بیشتر از آشنا...یه چیزی مثل لمس کردن...مثل ...
عالی بود ایرن...

الهام 28 دی 1389 ساعت 14:54 http://tatooreh.blogfa.com

...حتا برایشان نقش یک آدم شکست خورده و بدبخت و مفلوک را بازی می‌کنم، آدمی که آن‌ها توانسته‌اند شکستش دهند و آن‌ها خوش‌حال از ارضای حس انتقامِ درونشان می روند سراغ نفر بعدی...
ایرن چرا حال این روزهای من انقدر شبیه حال توئه؟! واقعن من اینجا بس دلم تنگ است!

الهام 28 دی 1389 ساعت 14:55 http://tatooreh.blogfa.com

اشک من رو در آورد این نوشته از بس که بهش نزدیکم...

از همان اول سوال برایم ایجاد شد: آدم ها؟! آدم ها این کار ها را می کنند؟

نگار 29 دی 1389 ساعت 22:29

خیلی خوب بود ایرن ... خیلی خوب. چند روز پیش توی موسسه همین بحث بود در قالب اینکه چرا معلمهای مرد اینقدر باید بخودشون بنازن و زنها اعتماد بنفس نداشته باشن؟ هی من هر چی می گفتم بابا شماها اگه واقعا لیاقتش رو دارین چیکار دارین اونا چی می گن؟ کار کن می ری بالا اگر این وسط یک وسیله ای باشه برای سنجش عادلانه ی توانایی افراد که استثناآ الان هست در این موقعیت و خب استفاده کن عوض اینکه همه فکر و ذکرت باشه جلوی فلان همکار مرد در اومدن که شما فکر کردین کی هستین و فلان و بیسار! خلاصه که منم همون پنجره بسمه ... گور پدر تیغهای عتیقه که من خون زیادی هم ندارم...

رعنا 4 بهمن 1389 ساعت 11:12

مرسی ایرن از توصیفات بال در آوردم

سیمین 8 بهمن 1389 ساعت 13:40 http://rosoobha.blogsky.com/

دقیقن این موضوع رو بارها لمس کردم...
حتی از جانب کسانی که اصلن فکرشم نمی کردم...

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد