بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

بعضی اوقات آدم یک دوستی داشته که در گذشته جایش گذاشته و یا شاید هم او تو را جا گذاشته باشد.شما با دعوا و قهر و ناراحتی از هم جدا شدید. با دلخورهای کوچک و یا شاید هم بزرگ.گاهی اوقات حتی با نامردی و نارفیقی و پشت پا زدن به هم.نمی دانم این جور وقت ها وقتی بعد از گذشت سالها هم دیگر را می بینید توی ذهنتان یک برنده وجود دارد یک بازنده!
یعنی تو یک ملاک هایی داری و داشته ای برای زندگی و الان هم در جایی ایستاده ای، یا درست ایستاده ای، یعنی همین جا که ایستاده ای جایی است که باید باشی، جایی که قرار بوده باشی که در این صورت حتما از نظر خودت برنده ای و یا نه!خیلی مانده به آن جایی که می خواهی بایستی برسی و یا شاید هم اصلا معلق باشی و پا در هوا و در آستانه ی 25 سالگی هنوز هم نمی دانی که از زندگی چه می خواهی، بعد در همچین شرایطی تو بر می خوری به همان دوستت که در گذشته جایش گذاشته بودی، نه از نزدیک ها، از پشت صفحه ی مانیتور.
صفحه ی فیس بوکش را باز می کنی و می بینی در این 6 سال بی خبری او به همان جاهایی رسیده و رفته که تو می خواستی، صفحه ی فیس بوکش پر است از عکس، تمام کشورهایی که تو در آرزوی رفتنش بودی، او شاد و خندان و پر انرژی کنار برج ایفل ایستاده و عکس گرفته و بدتر از همه ی این ها او الان جایی زندگی می کند که تو می خواستی، که می خواهی و به زبانی حرف می زند که تو دوست داری.
 حالاست که تو طعم تلخ و زهر شکست را می چشی و شکست به سنگینی برج ایفل بر سرت  آوار می شود.به روی خودت نمی آوری.با زهر خندی که خودت هم خبر نداری تمام عکس ها را می بینی.بعد بر می گردی سر زندگی خودت و کارهای احمقانه ی روزمره ات.کتاب می خوانی ولی ته ذهنت فکر می کند که الان او در آن خیابان های سنگ فرش قدم می زند و با آن دوستان خارجی گنده دماغش خوش و بش می کند.فیلم می بینی ولی وجودت توی کافه های خیابانی با آن صندلی های چوبی لهستانی و رومیزی های چهارخانه ی قرمز چرخ می خورد.
و انگار چاره ی دیگری نداری که اعتراف کنی و بپذیری که بازنده ی این دوستی تو بوده ای و نه او،‌ به همین سادگی، شکست خورده ای و عجیب تحمل سنگینی نامهربانش، سخت است و طاقت فرسا.
نظرات 23 + ارسال نظر
بنفشه خاتون 7 مرداد 1389 ساعت 10:42

ایرن بهش فکر نکن.به خودت و تصمیم هات و تلاش هایی که داری میکنه فکر کن. آدم به هرچی بخواد میتونه برسه حالا گاهی یه کم دیر تر از بقیه .مگه چیزی از برج ایفل کم میشه؟:))

نه کم نمیشه! می دونم بنفشه جان!ولی نمی دونم چرا با دونستن همه ی این ها باز هم حس خوبی ندارم!

[ بدون نام ] 7 مرداد 1389 ساعت 11:56

چقدر خوب درک کردم. بعد از این که سال ها می خواستم استاد دانشگاه بشم و نویسنده و پژوهشگر و ... فهمیدم یکی از بی سوادهای دنیا با پارتی کارش درست شده و ایستاده توی آرزوهای من
اون تقصیری نداره ولی من نمی بخشمش
هر وقت به یادش می افتم حالم بد می شه
حالا آرزوهای تو که بزرگ و با شکوه بودن و افتادن دست کسی که انتظارش رو نداشتی
خوب می فهمم

چه قدر کامنتت خوب بود!چیزی که من نتونستم درست بگمو تو گفتی!آره دیدن آرزوهای خودم در دستان یکی دیگه، تلخ ترین حسی بود که تجربه کردم!

مریم عسگری 7 مرداد 1389 ساعت 11:56

چقدر خوب درک کردم. بعد از این که سال ها می خواستم استاد دانشگاه بشم و نویسنده و پژوهشگر و ... فهمیدم یکی از بی سوادهای دنیا با پارتی کارش درست شده و ایستاده توی آرزوهای من
اون تقصیری نداره ولی من نمی بخشمش
هر وقت به یادش می افتم حالم بد می شه
حالا آرزوهای تو که بزرگ و با شکوه بودن و افتادن دست کسی که انتظارش رو نداشتی
خوب می فهمم

علیرضا راد 7 مرداد 1389 ساعت 13:23

بن بست هیچوقت آخر کار نبوده. اتفاقن بن بست ها همیشه جای دنجی بوده اند برای آسوده بودن برای خود بودن برای هیچ بودن.آیا واقعن لازم است که دست آویزی برای این زندگی بسازم؟ من دست می کشم و تنها به دیوار روبرو خیره می مانم. سعی می کنم بیشتر به خطوط آجرها خیره شوم به گچی فکر می کنم که ازلابه لای آجرها بیرون زده؛ مزه اش از زندگی بهتر است.بن بست وقتی بن بست نباشد و تو فکر کنی که بن بست است بهترین دنج جهان است تو خودت را گول می زنی و زمان می گذرد همه چیز معنای خود را از دست می دهد و میوه ها را بدون توجه به ویتامینشان پوست می گیری.چه فرقی می کند وقتی هیچ چیز هیچ فرقی نمی کند.تمام مسیرها مستقیم است و نقشه داشتن یعنی حماقت.تو نمی توانی به کسی دل بسپاری. خیابان آزار دهنده است با بوق ها و خانواده های زنبیل به دست که به صحرا می روند- همان پیک نیک . زن ها عاشق گوجه سبز نوبرانه هستند. در خیابان بیشتر به گوجه سبز فکر می کنند تا آن دستی که در دستشان است و می فشارد. تو به دنجت می روی به آن کوچه ای که بن بست نیست و بن بستش کرده ای چون اگر بن بست نکنی می پرند توی خلوتت؛ به لجن می کشند ذهنت را. تو می گذاری تا مردم گوجه سبزشان را بخورند و به همدیگر کارت هوشمندشان را نشان دهند. زندگی شان را سهمیه بندی کرده اند. تو در بن بستت می نشینی و به چیزی فکر نمی کنی جزآبی که از سقفت چکه می کند.آدم برفی هایی که از زمستان پیش سرو ته آویزان توی هوا مانده اند. با موسیقی چکه هاست که به خواب می روی.انگشتی ناشیانه پیانو می زند در ظروف ملامین و مسی. تو به خواب می روی مثل خوابی که در هتل کردی و با مشت آمدند به در کوبیدند که کجایید آقای فلان. مثلن نگرانت شده بودند. در را باز می کنی و هتلدرا را می بینی که متعجبانه نگاهت می کند و تو با چشمان پف کرده و ژولیده سرخیره می مانی به دمپایی های هتلدرا.می گویی دیگر بیدارم نکنید لطفن و در را می بندی. هتل تنها جایی بود که به تنهاییت احترام می گذاشتند. اما همین هم انگار از دست رفته. بالش را روی سرت می گذاری. باید اعتراف بکشی از خودت؛ اعتراف به چه؟ من که کاری نکرده بودم و قرار هم نبود کاری انجام دهم. کاش می شد همیشه خوابید. خوابی برای تمام فصول. خرس نبودم که زمستانها بیدار شوم بگزم کندوی عسل را زجر بکشد ملکه از دست من. ملکه ها آسوده باشید کاری به کارتان ندارم. کاری به کارم نداشته باشید. مرتب نیش نزنید در پیاده رو برایم تفاوتی ندارد راه خودم را می رود اما تصمیم گرفته ام از توی جوی بروم. راحت تر است. امن تر است. کمتر به گوجه سبزها فکر می کنی و آلو برقون.من تمام شدم. و برایم فرقی نمی کند که روز تولدم جمعه باشد یا شنبه ی سه قرن بعد.حالا که چه؟ چرا برای دیگران می نویسم اینها را؟ نه برای دیگران نیست. برای خودم است. دیگران نیش می زنند. این بن بست من است زیرا که من تمامی خطوط جغرافیایی را فراموش کرده ام و نقشه به نظرم بیشتر به کاغذی جهت پیچاندن تخمه ژاپنی شبیه است.من دربن بست فیلم های خودم را دارم. Cul-de-Sac یکی از این فیلم هاست. به نطرم از بهترین کارهای رومن پولانسکی باشد. شاید تمام این نوشته دغدغه ای بود که بر این فیلم داشتم وهمینطوراحساسم ووسواسم.



طعم شکست تلخه...
اما من الان که فکر می‌کنم، می‌بینم که از قبل هم هیچ آرزویی نداشتم. الان جایی ایستادم که قبلاً بهش فکر نکرده‌ام. انگار زندگی مثل گاوی سرشو انداخته پایین و هر جا که دلش خواسته رفته و من هم مثل دُم به دنبالش!
اما وقتی به گذشته فکر می‌کنم، با خودم می‌گم باید این هدفم می‌شد یا باید این‌کار رو می‌کردم اما وقتی به اون لحظه برمی‌گردم می‌بینم که به دنبال هیچی نبودم برای همین بود که همش به بیراهه کشیده می‌شدم و الان جایی ایستاده‌ام که مثل تمام چیزهای دیگه‌ی زندگی من با تصادف محض به وجود آمده است...
و به همین دلیل وقتی می‌بینم که دوستانم، به لحاظ موقعیت اجتماعی، به جاهای بهتری رسیده‌اند، حس خاصی ندارم و احساس شکست نمی‌کنم...
حس شکست رو وقتی احساس می‌کنم که فکر می‌کنم از زندگی‌ام هیچ لذتی نبرده‌ام در حالی که می‌شد خیلی بهتر استفاده کنم...

باز خوبه که طعم تلخ شکست رو احساس نمی کنی!

زکریا 7 مرداد 1389 ساعت 17:50 http://www.diazpaam10.blogspot.com

اگه من بخوام خودم را با دوستام مقایسه کنم که باید تقریبا دو سال و سه ماه و شش روز پیش خودم رو کشته بودم . ترجیح می دهم خودم رو گول بزنم و بهش فک نکنم

کار خوبی می کنی!

LIGHT-THUNDER 7 مرداد 1389 ساعت 18:01 http://light-thunder.persianblog.ir/

سلام اتفاقا برعکسش برا من پیش اومده برعکس برعکس هم نه
یعنی دوست کلاس دومم رو توی شیراز بعد از خیلی سال دیدم هردومون یه رشته می خوندیم توی دو تا شهر با این تفاوت که من سالمم و اون سرطانی
نمی دونم تو این رابطه به کدوم میشه برنده یا بازنده گفت ؟
شاید هم سرانجام این رابطه برای هردومون باخت -باخت بوده

ببین لزوما هر رابطه ای برد و باخت نداره که!اصلا این احساس برنده بودن یا بازنده بودن درونیه!فقط خودتی که می دونی الان برنده ای یا بازنده!

پروین 7 مرداد 1389 ساعت 22:20

ببین عزیز دلم
نمیخوام برات روضهء الکی بخونم. و نمیخوام هم کاستی های زندگی در ایران رو کمتر و کوچکتر از اونی که هست، قلمداد کنم. اما فقط میخوام بگم که درست.... که اون طرف الآن جایی زندگی میکنه که تو دلت میخواست. اما بعد از یه مدت کوتاه جایی بودن، دیگه اون جا میشه جای معمولی زندگی ات. دیگه مشغول روزمره ات و گرفتاریهای بزرگ و کوچک ات میشی و دیگه وقتی داری از خیابون رد میشی، صندلی های کافهء کنار خیابون و سنگفرش خیابون انقدر عادی اند برات که دیگه اصلا نمی بینی اشون.
روضهء الکی است، میدونم. اما شما جوونها این رو به خودتون مدیونید که از زندگی اتون هر چی که هست، و هر چقدر گه و بدردنخور هست، لذت ببرید. اونوقت شاید آرامش درونت بشه مایهء غبطهء کسی که خیال میکنی چون تو مثلا پاریس زندگی می کنه، از تو سره. که حتما هم میشه.
میدونم میگی نفس ات از جای گرم درمیاد. اما خدا شاهده من ایران که میام، می بینم خیلی از جوون ها تو همین بگیر و ببند و بکن و نکن، کلی برای خودشون شادند و از جوونی اشون عین همین جوونهای ای ور آب لذت می برند.
سخته
اما شدنیه
من خودم اولی که این خونه امون رو خریدیم، صبح ها که با صدای نهری که از پشت حیاطمون رد میشه و چهچه بلبلها و هزار پرندهء رنگ وارنگ و خوشگل دیگه بیدار میشدم، خیال میکردم بهشت همین جاست. تا یه سال هربار زنگ میزدم ایران، داشتم از سنجابهایی میگفتم که تو حیاط ولو اند. اما به جان خودم دیگه الآن اصلا نمی بینم این چیزها رو. نه که نبینم. اما ملموس نیستند دیگه برام. حواسم به غم نون درآری و هزار بدبختی دیگه است.
زندگی قشنگ خودت رو بکن عزیزم. یعنی سعی کن قشنگش کنی برای خودت. از وجود محسن ات لذت ببر که بی اغراق با هیچ خوشبختی دیگه ای قابل مقایسه نیست خوشبختی داشتن یار همدل.
خوب و دلشاد باشی عزیز :*

جواب کامنت دلسوزانه ی شما طولانی تر از اینه که بخوام تو یه کامنت جوابشو بدم!طولانی به اندازه ی تموم عمر 25 ساله ام. ولی فقط یه چیز اونم این که من با این حرفا قانع نمیشم.یعنی من آدمی نیستم که بشینم و ببینم بقیه برن تجربه کنند، ریسک کنند،‌بزنن به جاده و اون وقت بیان برای من تعریف کنند و بگن که خوب بود و حال داد یا نه اصلا خوب نیست و همین جایی که هستی بمون و زندگی کن!شخصیت ها فرق می کنه!ممکنه اگه کس دیگه ای جای شما بود هنوز بعد از گذشت چند سال جنب و جوش سنجاب ها رو می دید و باز هم ازشون لذت می برد!من خودم باید تجربه کنم!من باید بزنم به دل جاده!وگرنه دم مرگ مثل یه ترسوی بزدل می میرم که فقط به شنیدن تجربه های دیگران اکتفا کرده!
در ضمن خانم پروین عزیز آدم ها به شدت با هم متفاوتند!من زن ها و دخترایی رو می شناسم که با همین شرایط من در اوج خوشبختی هستند.بستگی داره چی از زندگی بخوای.بستگی به حجم و ظرفیتت داره.برای بعضی ها عشق و عاشق بودن کفایت می کنه!برای من نه!عشق خوبه که هست.باید که باشه.ولی کافی نیست!

مریم ترین 8 مرداد 1389 ساعت 04:05

سلام...حرف دل این روزهای منو زدی...که کاش نمی زدی...یعنی آدم فراموش نمی کنه رویاهاشو ها...اما جرات قدم گذاشتن تو مسیر رو هم نداره...یعنی من ندارم!...گفتم این روزها چقدر بزدلم من!؟...حتما گفتم...

بزدل؟نه تو بزدل نیستی مریم جان!تو اگه بزدل بودی اون قدر راحت و رها حرفای توی دلتو نمی زدی! بزدل ها سکوت می کنند!به خودشون هم دروغ می گن و احساساتشون رو مخفی می کنند!ولی تو نه!

حوا 8 مرداد 1389 ساعت 09:48 http://alangoo.persianblog.ir

به اون ربطی نداره.به تو ربطی نداره.به اون چیکار داری آخه زن حسابی؟کار خودتو بکن!

من به اون کاری ندارم!به آرزوهام کار دارم!

عاطفه 8 مرداد 1389 ساعت 12:41 http://hayatedustan.blogfa.com/

اگه بگم بهش فک نکن که نمیشه.. اگه بگم که برات مهم نباشه بازم نمیشه.. چون منم بودم بهش فک میکردم و برام مهم بود..
اما یه چیزی میگم اینکه تو از یه صفحه ای که توفیس بوک باز شده نمیتونی بفهمی که اون خوشبخت تره یا تو! شاید اون اگه تو و زندگیتو ببینه خودشو شکست خورده بدون..
خوشبختی و بدبختی یه احساس درونیه ایرن عزیز..
راستی چه قدر من از تلفظ اسم ایرن لذت میبرم:)

همه ی این چیزهایی که میگی درسته!ولی من کاری به بدبخت بودن یا خوشبخت بودن اون ندارم!برای من مهم ترین چیز اینه که اون به آرزوهای من رسیده!

مانی 8 مرداد 1389 ساعت 18:23 http://www.manimahmoudi.com

یعنی هر رابطه ای یه بازنده و یه برنده داره ایرن؟

لزوما نه هر رابطه ای!ولی بعضی رابطه ها، آره!

محبوب 9 مرداد 1389 ساعت 09:02

من همیشه فکر می کنم هر اتفاقی که توی زندگی من افتاده بهترین اتفاق ممکن بوده و به بهترین شکلی که می تونسته واقع شده ... کم پیش میاد زندگیمو با کسی مقایسه کنم ... شایدم الکی خوشم ... اما خوب اینجوری ام دیگه
بعد یه چیزی ایرن ! یعنی چی که گفتی بازنده دوستی ؟ من واقعا نفهمیدم ... یعنی اینکه دوستت جایی ایستاده که تو دوست داشتی اونجا باشی ، معنیش اینه که تو توی این دوستی باختی ؟

قربون زلالی روح تو برم که هیچ جوره با این معانی و مفاهیم مسخره و قراردادی کنار نمیاد!من از این دوستم خاطره های خوبی ندارم محبوب!یه جورایی شاید بدم هم می اومد!حالا فکر کن اون به آرزوهای من رسیده!خب برای من زور داره دیگه!
منم هیچ وقت مقایسه نمی کنم خودمو بادیگران!این چیزی هم که گفتم مقایسه نبود!کلا حرفه اینه که بعضی ها چه راحت به آرزوهای ما می رسند!اصلا اون قدر توانایی دارند که چیزی که برای ما آرزوست برای اون ها بیشتر یه شوخیه!

هیشکی! 9 مرداد 1389 ساعت 09:28 http://http://hishkiiii.persianblog.ir

ایرن عزیز سلام.
دلنوشته هاتو با چشم دلم خوندم. هوای دلت دلمو غمگین کرد.
تو چشمات خیره شدم ...چشمای غم بار خودمو دیدم با هزار و یک آرزو ی دست نیافته..آرزو هایی که الان به حسرت تبدیل شده...
اما چاره چیه ؟!!!
تحمل ؟!!!!
تا کی شونه های ما باید بشه پله ، برای پشرفت کسایی که خط و مسیرو از خودما یادگرفتن؟!!!!

چه قدر خوب خط آخر کامنتت!مرسی!

دخترآبان 9 مرداد 1389 ساعت 11:27 http://fmpr.persianblog.ir

خیلی سخته خیلی ... به نظرم مقایسه کردنت بد نیست .. درسته که بعضی موقعها شاید حتی عذاب اور باشه اما واسه من بعد از عجز و ناله ش میشه یه انرژی واسه پیشرفت ... نمیخوام امید الکی بدم اما هیچوقت این رو دور نبین که تو هم به همون آرزوها برسی ... میرسی ایرن ... مطمئنم ...

مرسی عزیزم!تو خیلی مهربونی!حالا از پاریس چی می خوای برات بفرستم؟!:)

مکث 9 مرداد 1389 ساعت 11:55

ایرن سلام..........

این سلام یعنی تو برگشتی!که این جایی!که سوغاتی ما که یادت نرفته!که امیدوارم خیلی خوش گذشته باشه!

علیرضا 9 مرداد 1389 ساعت 12:43 http://avayetorkaman.blogsky.com/

وقتی به چیزهایی که نمی تونم به دست بیارم میخوام منفجر بشم...این مملکت لعنتی دیگه جای هیچ تحملی برامون نذاشته...باید همه ی آرزو هامون را با خودمون به گور ببریم...یکی به من بگه که واقعا زندگی برای ایرانی ها چه معنایی داره؟
به قول فرخی یزدی؟
دردی بتر از علت نادانی نیست
جز علم دوای این پریشانی نیست
با آن که به روی گنج منزل دارد
بدبخت و فقیرتر ز ایرانی نیست

چه عصبانی!نگران نباش!می رسی به تموم چیزایی که می خوای!

مهدی پژوم 9 مرداد 1389 ساعت 12:52

سلام رفیق...
خوب بود اگر هیچ آرزویی نبود...

خوب بود؟!نمی دونم واقعا!

دخترآبان 9 مرداد 1389 ساعت 13:30 http://fmpr.persianblog.ir

دعوت نامه ایرن =))

فکر هر چیزی رو می کردم که بگی!الا این یک فقره!ولی به روی چشم!برای دوستای جونی و جیگر ما هر کاری می کنیم:)

طلیعه 9 مرداد 1389 ساعت 19:05 http://china.blogfa.com

ایرن جان همیشه آدمایی از ما جلوتر و عده ای از ما عقب تر وجود دارند و من این جور وقتا یاد یه جمله ی مهران می افتم که تو کانون بهم گفته بود، این که همه از یک نقطه شروع به دویدن نمی کنن. چه بسا که تو خیلی بهتر و سریع تر از اون دویده باشی...
و این دست خودمون نیست ایرن شرایط آدما خیلی تاثیر گذاره
به خودت خرده نگیر دختر گل

می دونم طلیعه جان!حرف مهران رو قبول دارم!ولی اون احساس بد آنیه..یه لحظه است.خودت همه ی اینا رو می دونی شرایط رو می دونی..بحث مقایسه نیست...بحثه اینه که یکی دیگه داره به راحتی به آرزوهای تو میرسه!

شاه رخ 10 مرداد 1389 ساعت 07:46 http://roospigari.blogspot.com/

الان هرچی بگم شبیه شعار میشه و حرفای آزمندیان و اینا! به این بسنده می کنم که موافق نیستم با این پستت، برنده و بازندگی به این چیزا نیس، خودمو مثال بزنم هم اتاقیای دوره دانشجوییم یکی شون الان چند ساله امریکاس یکی شون دکتراشو تموم کرده یکی شون بچه دومشم دنیا اومده، من هیچکدوم ازینتجربه ها رونداشتم تجربه هایی که دوس داشتم داشتم
اما نتیجه نمی گیرم که من باختم واونا بردن باید بگردی دلیلشو یه جای دیگه ای ته ذهنت پیدا کنی من فکر می کنم بیشتر از اونکه به خودت ربط داشته باشه به اون دوستت ربط داره و رابطه تون
بگذریم
گفتم هم اتاقی ، پریشبا سراغتو از یکی از هم اتاقیای دوره دانشجوییت گرفتم ازت بی خبر بود !
دارم فکر می کن چجوری بیارمت یغما دستت به داستان نوشتن باز بشه عوض این گلایه کردن

هم اتاقی های خوابگاه؟قضیه داره مشکوک میشه؟تو منو می شناسی؟
دستم به نوشتن داستان بازه...دارم می نویسم.اگه حوصله داری بخونی برات بفرستم!
این جمله رو تو تموم جواب کامنتای دیگه هم گفتم این جا هم باید بگم!مهم اینه که اون به پشتوانه ی پول پدرش به تموم آرزوهای من رسیده!مهم اینه که چیزایی که برای من آرزو محسوب میشند برای اون شوخیند!و البته تا حد زیادیش هم بر می گرده به رابطمون!من که اولش گفتم رابطه ی ما با نارفیقی تموم شد!

شاه رخ 10 مرداد 1389 ساعت 07:48 http://roospigari.blogspot.com/

یادم رفت بگم اون مسافرتی که قرار بود برم کنسل شد!

غزل خونه 11 مرداد 1389 ساعت 23:51 http://ghazalkhoone.persianblog.ir/

ای بابا. هرجایی که وایسادی٬ وایسادی دیگه. عوضش تو مدتهاست که اینجا وایسادی و از وایسادنت لذت بردی٬ ولی اون سالهاست دویده تا الان اونجا وایسه و از وایسادنش لذت ببره. باز تو چند سال جلوتری...

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد