دیشب به سیا و صمد می گفتم که حسابی افسرده شدم به خاطر اتفاقات این چندوقت صمد می گفت تازه شدی یه آدم معمولی حس بدی دارم خیلی بد دوس دارم گریه کنم شوخی یا جدی فکر می کنم مرشد و مارگریتا برای همیشه متعین شد برام بدون آرامشی که البته ابلیس می تونه به آدم بده
چه قدر دلم برای کامنتات تنگ شده بود! می دونم چی میگی!ای کاش ولند این جا بود!
حالا که خوب نگاه می کنم، ما هر کداممان، تکه ای از قلبمان را آنجا جا گذاشته ایم. یک جایی حوالی میدان احمد آباد (تو عروس بندری!). آنجا که تمامی ندارند بهارها. همانجا که شقایقی روییده در دامان هفتمین بهار. و چه این نشانی ما مسماست برای خانواده ای که شهرتشان گلستانی است. تا سالهای سال این خانواده همه چیزشان را حک کرده اند بر صحیفه ی دل هامان. از beet maltهایی با طعم میوه های استوایی گرفته تا میوه های گرمسیری روییده بر شاخه های آن درخت تنومند. درخت خانواده! میوه هایش به راز شبیه تر بودند تا سیب (یا مثلا هلو!)، آتش افروز بودند و عطر محبوبه شب را در هوا می پراکندند بی تعارف. مادر سرشار بود از محبت و پدر سرشار از آرامش. و چه نتیجه ی محشری دارد این ترکیب. آنها برای سه روز پدر و مادر همه ما بودند. گاهی فراموش می کردیم که میهمان کدامشانیم. آنکه دست از درس و مشق و کنکور کشیده و آتش افروز قلیانمان شده، یا آنکه خدا شده و اطمینان کرده ایم به چشمان رازدارش. یا شاید میزبان ما آن دختر محبوب و خونگرمی بود که فاصله اشک و لبخندش کوچکترین مسافتی است که علم تا به حال به آن دست یافته است.
چندتا شعر گذاشتم نظر بده
نوش جونتون عزیزکم...
راست میگی من هم عاشق جاده ام و کاش انتها نداشت واقعا...
بچچه زرنگش خوبه !
گل همه رنگش خوبه !
محسن مشنگش خوبه !
کامنت هم جدیش خوبه!
و...
همسفر
همدل
...
ایرن جان مادر شما الان خونه ای!!
وای ایرن..........منم همینو می خوام...ایرن تو می فهمی من چی می خوام...تو می فهمی...
آره فقط می دونیم که چی می خوایم!
آره ...
این مال اولی
دیشب به سیا و صمد می گفتم که حسابی افسرده شدم به خاطر اتفاقات این چندوقت صمد می گفت تازه شدی یه آدم معمولی
حس بدی دارم
خیلی بد
دوس دارم گریه کنم
شوخی یا جدی فکر می کنم مرشد و مارگریتا برای همیشه متعین شد برام بدون آرامشی که البته ابلیس می تونه به آدم بده
چه قدر دلم برای کامنتات تنگ شده بود!
می دونم چی میگی!ای کاش ولند این جا بود!
سلام خانومی . اصلا به چهره دلنشینت نمیخوره که بخواد دائما غم داشته باشه ! دنیا همش یه رو نداره که !
دنیا اصلا رو نداره سهبا جان!
نظرم همونه که گفتم
bollywood
نمی دونم به ایرن چه گذشته،
پنجره رو باز کن
به ... فکرکن
و سه نفس عمیق بکش
باید محسن اون عکس دوتاییمون رو میذاشت که لباسامون مثل هم بود ...
خوبی ایرن ؟
...اگر " فکر "می کنی که دیگر مترسک نیستی...!!
حالا که خوب نگاه می کنم، ما هر کداممان، تکه ای از قلبمان را آنجا جا گذاشته ایم. یک جایی حوالی میدان احمد آباد (تو عروس بندری!). آنجا که تمامی ندارند بهارها. همانجا که شقایقی روییده در دامان هفتمین بهار. و چه این نشانی ما مسماست برای خانواده ای که شهرتشان گلستانی است. تا سالهای سال این خانواده همه چیزشان را حک کرده اند بر صحیفه ی دل هامان. از beet maltهایی با طعم میوه های استوایی گرفته تا میوه های گرمسیری روییده بر شاخه های آن درخت تنومند. درخت خانواده! میوه هایش به راز شبیه تر بودند تا سیب (یا مثلا هلو!)، آتش افروز بودند و عطر محبوبه شب را در هوا می پراکندند بی تعارف. مادر سرشار بود از محبت و پدر سرشار از آرامش. و چه نتیجه ی محشری دارد این ترکیب. آنها برای سه روز پدر و مادر همه ما بودند. گاهی فراموش می کردیم که میهمان کدامشانیم. آنکه دست از درس و مشق و کنکور کشیده و آتش افروز قلیانمان شده، یا آنکه خدا شده و اطمینان کرده ایم به چشمان رازدارش. یا شاید میزبان ما آن دختر محبوب و خونگرمی بود که فاصله اشک و لبخندش کوچکترین مسافتی است که علم تا به حال به آن دست یافته است.
چرا این قدر عصبانی شدی؟