بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

بادهای بنفش تیره

و جهان از هر سلامی خالیست.....

مرثیه ای برای نئاندرتال!


غار کتله خور...جای بکر و آرامی است....پر از قندیل های باهم و تنها...سر و صدای بچه ها نمی گذارد سکوت غار را بشنوم...قدم هایم را تند تر می کنم و دور می شوم از بقیه تا این که حتی صدای همهمه هایشان را هم نمی شنوم...تنها که می شوی غار مرموز می شود و اشباح خیالی از جلوی چشمانت می گذرد...سکوت تو را در بر می گیرد و گوش هایت کر می شود، آن قدر که صدای سکوت بلند است....به یک باره یاد انسان های اولیه می افتی و غصه ی همیشگیت...حتی سر کلاس درس که استاد می گفت، از پیش از کشف آتش و لایه های زمین و تغییرات آب و هوایی و زندگی انسان ها در غارهای تاریک...تو چشمانت را می بستی و تصور می کردی حجم انبوه سیاهی و تاریکی را که انسان اولیه را در برگرفته...تصور می کردی تمام تنهایی او را که نمی دانست و نمی دید زندانش تا کجا امتداد می یابد...توی آن غارهای سرد و نمور به هم می چسبیدند تا بیش تر زنده بمانند...وقتی که غرق می شدم در عمق آن همه تنهاییِ تاریک، گریه ام می گرفت...هم کلاس هایم می گفتند تو احمقی!نشستی برای کسی اشک می ریزی که هزاران سال پیش زیسته...که نمی فهمیده و مخش کوچک بوده و اصلا نمی دانسته تاریکی یعنی چی، چون نور و گرمای آتش برایش تعریف نشده...اما من احساس می کردم که آن مرد قوی هیکل و خمیده با آن مخ کوچکش هنوز توی آن سردی و تاریکی هزاران سال پیش حبس شده..که زجرش و خستگی اش از پنهان شدن های دایمی و جنگ بی انتهایش با دنیای وحشی اطراف، از بین نرفته و جایی در این زمان لعنتی مدفون شده و ادامه دارد....

پی نوشت :عکس از خودم! قاب بنفش به روز شد!

نظرات 23 + ارسال نظر
رعنا 4 بهمن 1388 ساعت 11:03

نمی دونم چقدر بی ربط دارم میگم
ولی امروز یه پیرمرد کرد سوار تاکسی شد
من یهو دلم برای این مردم اینقدر سوخت
اینا خیلی محروم زندگی میکنن
خیلی بهشون بد نگاه میشه
خیلی
دلم کباب شد یهو

خانم سین 4 بهمن 1388 ساعت 11:23

خیلی لذت بردم. این حست قشنگ بود ...

سلام دوست عزیز . خوبید ؟ وبلاگ زیبای شما را دیدم و چند مطلبش را خواندم که حسابی به دلم نشست . اگر اجازه بدید شمارا لینک می کنم .باز هم منتظر مطالب زیبای شما هستم . خدانگهدارتان باد .

کرمانشاه غار قوری قلعه از غارهایی بود که خیلی لذت بردم از دیدنش ..خنکی هوای غار رو دوست دارم ...

زهرا باقری شاد 4 بهمن 1388 ساعت 13:40

اون غار من و جادو کرد اما اصلا به فکر این موجودات نیفتاده بودم...رفتم بنویسم یه چیزی...ببینم می تونم یا نه...

مینا 4 بهمن 1388 ساعت 14:51 http://dastneveshtekhial.blogfa.com

چه جای خوبی ! جای ما رو هم خالی می کردی ایرن جان .

احسان 4 بهمن 1388 ساعت 15:03 http://ehkazemi.blogfa.com


سلام
چه جای باحالیه؟
مناینقدر دوست دارم اینجور جاها رو

نگار 4 بهمن 1388 ساعت 16:00

فرق زیادی نکرده ... همچنان ادامه داریم ...

بنفشه خاتون 4 بهمن 1388 ساعت 16:04

به نظرت اونها بیشتر تحت فشار بودن یا ما؟

حمید 4 بهمن 1388 ساعت 17:54 http://abrechandzelee.persianblog.ir/

تو عرش الهی هم بری به غم و غصه های ملائک فکر میکنی!...اینکه اگه بال نداشتن چطوری پرواز میکردن! اگه با خدا حرفشون بشه کجا میرن و امثالهم!

حمید 4 بهمن 1388 ساعت 18:00 http://abrechandzelee.persianblog.ir/

تا حالا از این زاویه نگاه نکرده بودم...
آره..قطعا اونا هم روزای خیلی سختی رو گذروندن...سرما...گرسنگی...مرگ بر اثر بیماریهای ساده...ولی عوضش خیلی غصه هایی که آدمای الان دارن رو نداشتنریا، مثلا غصه نمیخوردن که رایشون دزدیده شده...فاصله طبقاتی بیشتر شده...حقشون زندگی بهتر از اینه...جامعه شون دچار نادانی و فریب خوردگیه...
شاید فکر کنی دارم بزرگش میکنم ولی این عین حقیقته که اونا انقدرا هم که فکر میکنی بدبخت نبودن...

حمید 4 بهمن 1388 ساعت 18:05 http://abrechandzelee.persianblog.ir/

عجب عکسیه...
تو که از نزدیک دیدی که جای خود داری منی که اینجا توی یه دفتر شلوغ وسط تهران نشستم هم وقتی بهش خیره میشم میرم همون زمونای بی تاریخ و گمشده...

کرگدن 4 بهمن 1388 ساعت 21:25

توی آن غارهای سرد و نمور به هم می چسبیدند تا بیش تر زنده بمانند ...
اینجاش بغضم انداخت ایرن ...
منم می خواستم بگم که تا حالا از این زاویه نگا نکرده بودم که دیدم حمید گفته لذا دیگه نمیگم !!

ولی تو شاهکاری بچه !
از سفر و تفریح هم غم و غصه میکشی بیرون !
تو چرا نمی ری دستیار مموتی بشی ؟!!

عکس فتوبلاگت هم شاهکاری بود جددن و بی تعارف ...

چند وقت پیش یه کتاب خوندم به اسم " قلعه مالویل " از روبر مرل
داستانش یه تمدن بشریه که در یک لحظه از بین میره و دنیا رو تاریکی فرا میگیره
آدم ها تنها میشن و ....
این پستت شدیدن منو یاد اون انداخت

سلام
چقدر خوب مینویسی خیالات و احساساتت رو. آدم حسودیش میشه. مخصوصا اخیرا که فهمیدم این زبون بسته بودنم چقدر برام مشکل زاست و چقدر نابودم میکنه...

عجب عکسیه. فکر کردم از اینترنت گرفتی...
عالیه٬ عالی

تقی 5 بهمن 1388 ساعت 11:40

سلامن علیکم
من واقعن واسه محسن متاسفم که یه همچین مادری داره
هان؟
آخه کی تا حالا شده ۹۹ از ۱۰۰ که تو شدی؟
حقیقتش محسن که بهم گفت مامانم میره زبان فرانسه کلی بهش خندیدم
شما خیلی زنی بیا حرف زدن پسرت رو درست کن
که وقتی با سمیه حرف میزنه اون دختر بدبخت از تف خیس نشه
بعدشم خرخونی فایده ای نداره
خانم فرخ پی میگه نباید حفظ کنی باید یاد بگیری
البته اگه برای ۹۹ شدنت شیرینی یا چیزی تو همین مایه ها بدی خوشحالم میکنی
یا نقدی بدی محسن بیاره روزبه
تا رابطمون مث قبل بشه
راستی یه شعر گفتم
چه خبر از اون
آدمای بی نشون

حامد 5 بهمن 1388 ساعت 11:46

اینو جلوی غار هم بهم گفتی و از ناراحتیت واسه اونا و اینکه هنوز توی زمان خودشون درگیر سرما و دردهاشون هستن..
تا حالا بهش فکر نکرده بودم..ولی حالا مثل تو فکر می کنم ...
بعدم اینکه اون یه نمره که نگرفتی چه جوری از دستت در رفته..واقعن اون سوال باید از خوندنهات خجالت بکشه!

علیرضا 5 بهمن 1388 ساعت 11:50 http://thestories.blogfa.com

تو همچین شرایطی دلم واسه خودم می سوزه که من توی زمان گیر کردم در حالی که اون مرد قوی هیکل با اون مخ کوچیکش قرن هاست که از بند زمان آزاده!

کرگدن 5 بهمن 1388 ساعت 13:05

حال داشتی یه چن تا عکس دیگه ام بذار از کتله خور ...

حامد 5 بهمن 1388 ساعت 23:52

تو گفتی عکسای لاست داری دیگه نه؟ چون اسمت نبود
بعدم بیا جشنواره رو تحریم کنیم...به خاطر اونایی که مردن....چی؟ برم گم شم؟

کرگدن 6 بهمن 1388 ساعت 11:25

عکسای این سایتو ببین یکم بخند ایرن !
http://www.binscorner.com/thumbs

آلن 7 بهمن 1388 ساعت 10:16 http://www.lonely-cowboy.persianblog.ir/

میگم این آدمای اولیه چطوری رو این قندیلا راه میرفتن. حالا نشستن پیش کش.

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد