دلم برایت تنگ شده!نه!از آن دلتنگی ها که با یک سفر چند روزه و ماندن در کنارت، التیام یابد نیست!دلتنگی ام این بار جنس دیگری دارد، حتی با یک ساعت گریه ی مدام و هق هق خفه ی خشک در کنج تاریک خانه ی دم غروبم هم، دلش به رحم نیامد!
نیاز در کنارت بودن و لمس گرما و بزرگی دستانت بر روی پیشانی تبدارم لحظه ای رهایم نمی کند!مثل آن وقت ها که توی تب می سوختم و شدت لرزم را حتی سه تا پتوی پلنگی هم آروم نمی کرد...آره مثل اون موقع ها که با یه کاسه سوپ داغ می اومدی و کنارم می نشستی و با چشمون نگرانت جوری بهم خیره می شدی که انگار دچار بدترین درد عالمم..ازم می پرسیدی ایرن بهتری؟و دوباره خیره می شدی به دختر مریض کوچکت و زیر لب با خود حرف می زدی(لابد از بد روزگار و بدبختی های پشت هم)و باز لحظه ای بعد:ایرن بهتری؟!
بهت نیاز دارم تا به دور از تموم گرفتاری های لعنتی، فارغ از این سردرد و بدن درد نکبتی، دستای زبرت رو بذاری روی سرم تا بعد از مدت ها بخوابم...خوابی به عمق نگرانی های همیشگی مادرانه ات!
چه خوبه که تند تند آپ میکنی و چه زیبا هم این کار رو میکنی
تو هر سنی که باشی گاهی عجیب مامان میخوای
کجاست؟ خیلیدوره؟ یه آخر هفته نمیشه؟
مادر بزرگترین پناه زندگیم هنوزم با این که مادرم گاهی پناه آغوشش رو میخوام و نگرانی دستاشو وقتی بعد از چند لحظه ی کوتاه دیدار بدرقه م می کنه
...
این روزا خیلی با هاش درگیرم
داره روانیم میکنه
احتمالا من هم اونو
مامانمو میگم
این پستت حالمو خراب کرد ایرن
اتفاقن این پستت خیلی حالمو خوب کرد ایرن ...
خیلی خوب بود ... حس محشری داره ...
هر کی می نوشت حال می داد ولی شنیدن این حرفا از ایرن باستر کیتون ! بیشتر مزه داد ...
یه جوری که انگار انتظارشو نداشته باشی و ذوق زده بشی ...
می فهمی منظورمو ...
کللن نسل جدید یه نمه یخن ... قبول داری ...
جای علامت سوال سه نقطه گذاشتم حالم ندارم برگردم درستش کنم !
همینگونه از ما بپذیر ایرن بزرگوار !
الهی محسن محمد پور فدات بشه !!!
مامانتو عشقه ...
البت اگه خودت و بابات غیرتی نمی شین !
کی می ری خیار شور بیاری برامون پس ؟!!!
...
گفتی مادر و ...
چه ناز نوشتی...مطلبایی که آدم واسه ی مادر میذاره همیشه قشنگ میشه..
مادر...فقط همین کلمه ی (( مادر ))، مادر را وصف می کند...
سلام...خوبی ایرنم؟...چقدر سردرد داری تو...نصفش مال من...نصفش مال تو...اونوقت تحملش برای جفتمون راحت تره...سردرد های تو ...و نگرانی های من...
کاش من قدرشو بدونم
منم بغل می خوام ... تنم درد می کنه
سلام میشه منو لینک کنی منم زود لینکت میکن
ارزو دارم معروف بشم منتظرم ممنونم
http://vahidbehrooz.persianblog.ir
[نیشخند]
می بینم که انجمنتون به پیسی خورده و خبری ازش نیست و صداش در نمیاد حاج خانوم !!
مگر ما سربازان گمنام آقا مرده باشیم که امثال شما بتوانید در بلاگستان امورات بی ناموسی در کند از خودتان !!!
افتادی رو دور نوشتن ها دختر
توصیف میکنی در حد المپیک لندن یا شایدم مکزیکو سیتی...
بیا زودتر بریم به مامانت یه سری بزنیم
دلم خیلبی تنگ شده به خدا
این کرگدن رو ببرین تو انجمن بذاریدش مسئول فروش محصولات
عذاب علیمه براش.. اما بهش میاد...
می بینم که ما دو روز نبودیم دارن تیر و تخته انبار می کنن جلو در انجمن!!! آی نفس کشششش !!! وایسا بینم! بی تا کووش؟ یکی بکشش بیرون از این دیوالی که منافع امتی در خطر است!!!

نمیدونم چرا ولی هیچوقت آغوش رو دوست نداشتم...آغوش مادرانه...برادرانه...دوستانه...فقط یه آغوش بود که میخواستیم که اون هم...بی خیال...
نصفه شبی چقد حال داد کامنت نگار ...
حالم گرفته بود که این دختر تو لک بود این چن وخت اخیر ...
ذوق کردم که بهتره یه کم ...
لااقل در حد همین شوخی های کوچیک ...
جالب نیست ایرن ؟!
اینکه آدم واسه رفیق دنیای مجازی ش که حتی یه بارن ندیدتش نگران بشه ...
جالبه دیگه ...
قشنگه ...
مادر ...
بهترین بهترینها مادرم است .